امیرعلی عزیزتر ازامیرعلی عزیزتر از، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

امیرعلی گل پسری

خرید عید...

سلام همه زندگیم... چطوری جوجوم؟؟؟ دیروز منو شما بابایا به همراه آنا و دایی جون حاج بابا رفتیم بازار بزرگ تا برای عید خرید کنیم. شما و بابایا اولین بار بود که با ما میومدین. و باز هم شما کلی اذیت و آزار. نمیدونم چرا تازگیا خیلی اخلاقای بد پیدا کردی . همه رو میزنی،هر چی بهت میگم اصلا به حرفم گوش نمیدی و بد تر لج میکنی. اصلا نمیدونم باهات باید چه طوری برخورد کنم. چون هر کاری میکنم جواب نمیده. دیروز به بابایا گفتم که حتما باید پیش یه روانشناس اطفال بریم تا یه کم ما رو راهنمایی کنه. من اصلا دوست نداشتم که شما این کارارا رو بکنی. میگن از هر چی بدت میاد سرت میاد قضیه من شده.کارهایی که ازشون متنفر بود...
10 اسفند 1391

بازم گرفتاری پوشک...

سلام فسقققققققققلی... خوبی کوچولوم؟؟؟؟؟؟؟؟ چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ الان دو روزه که اون پوشک لعنتی رو ازت باز کردم. البته فقط روزاول دیروز برای دستشویی رفتن خیلی با من مبارزه کردی وقتی بهت میگفتم بیا بریم دستشویی  میگفتی جیش ندارم داشتم بهت میگم بریم دستشویی. ولی زهی خیال باطل. جیشتو نگفتی ولی تا 7 شب هم خودتو نگه داشتی و اصلا نکردی. 7 به زور بردمت دستشویی البته با جیغ و گریه. و یک بار هم 2 ساعت بعدش با عرض شرمندگی جیش کردی رو فرش آنا. امروز یه کم بهتر بودی .2 بار دستشویی رفتی و فعلا هم که خوابی تا ببینم تا شب چی میشه.    من خودم می خواستم بعد از عید شروع کنم ولی آنا نمی ذاره....
7 اسفند 1391

چند صباحی که گذشت چه گذشت...

بازم سلام طللللام... بعد از اینکه بابایا رفت کربلا من و آنا یه روز تصمیم گرفتیم شما رو بذاریم پیش دایی آنا و علی و مریم بعدش ما بریم بازار یه کم خرید کنیم. وقتی که ما رفتیم شما تا تونستی علی و مریم و اذیت کرده بودی و حسابی با  هم به قول خودت قایمک (قایم موشک)بازی کرده بودی طوری که وقتی برام تعریف کردن که چه کارایی کرده بودی خودشون از خنده روده بر میشدن. خلاصه حسابی خسته شده بودی ولی چون ما نبودیم اصلا زیر بار نرفته بودی که بخوابی. تقریبا ساعت 7 بود که ما اومدیم . به علی گفتی که برات حاج محمود بذاره. بعد از چند دقیقه دیدیم ازت هیچ صدایی نمیاد.وقتی بلند شدیم دیدیم  رو صندلی خوابت...
7 اسفند 1391

............................شرمنده گلم

سلام پسر من........... عشق کوچولوی من....... همه ی زندگی و عمر من........ همه ی هستی من...........   می دونم که من یه مامانه تنبلم ولی باور کن که همش به خاطر بزرگ شدن شما و بیشتر شدن شیطنت  و رسیدگی بیشتر به شماست. باید ازت به خاطر این همه تاخیر معذرت خواهی کنم. البته میدونم از بس این کارو کردم دیگه لوس شده. دوست دارم جیگگگگگگگگگگگگگگرم. دوست دارم عشششششششششششقم. ...
7 اسفند 1391

زائر عزیز...

سلام عزیز مامان این روزا هم خیلی دل تنگم هم خیلی خوشحال. بابایا بالاخره کار خودشو کردو رفت کربلا. می دونی چه جوری؟ پیاده. خوش به حالش، من خیلی دوست داشتم باهاش برم واسه همین خیلی دل تنگم. ایشالله خدا ازش قبول کنه. ...
11 دی 1391

نگرانی من...

سلام عشق من این روزها تمام فکرو زکر من شده جدا کردن شما از پوشک. خیلی بابت این موضوع نگرانم از پریروز پوشکتو باز کردم.روز اول خیلی همکاری کردی و هر وقت که خواستم ببرمت دستشویی باهام اومدی ولی از دیروز خیلی اذیت کردی و اصلا تو دستشویی نمیشینی و همش گریه میکنی. تا تونستی هم خرابکاری کردی.طوری که تصمیم گرفتم که این کارو بذارم برای بعد از عید که هوا هم گرمتر بشه. با مامان محمدمعین که چند ماه پیش این کار رو انجام داده مشورت کردم.اون هم گفت که باید حوصله داشته باشم و هر چه زود تر انجامش بدم. از خدا می خوام هم به من کمک کنه هم به شما یه جورایی بفهمونه که یه کمی باهام همکاری بکنی . ...
27 آذر 1391

تولد مامانا...

تولد تولد تولدم مبارک... جیگرم،دیروز تولد من بود و یه عالمه کادو گرفتم. از پول و روسری و .... ولی آنا برام یه کاموای خوشگل گرفت که یه ژاکت خوشگل ببافه. و شما هم مثل همیشه یه بوس خوشمزه.   ...
12 آذر 1391

سومین دهیه محرم با امیرعلی...

سلام دردونه ی من سومین دهیه محرم با حضور شما تموم شد خیلی زود گذشت .حالا از الان باید برای سال دیگه روز شماری کنیم. مثل هر سال امسال هم رفتیم چیذر.و شما اونجا خیلی پسر خوبی بودی. وقتی امیرعلی در هیئت زنانه دخمل میشود... قربونت برم انقدر قشنگ سینه میزنی و عزاداری میکنی که همه ی خانم هایی که مارو میشناسن فقط قربون صدقه ات میرن چه برسه به من. دوست دارم همیشه همین طوری عاشق امام حسین(ع) و عزاداری براش باشی. ...
12 آذر 1391